تبليغاتX
شب تنهایی

شب تنهایی

احساسات یک مرد بی احساس (به اضافه اینکه هر چی بخواد می نویسه )..

روی دلای آدما هرگز حسابی وا نکن

روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن

 

از در نشد از پنجره ،  زوري خودت رو جا نكن

 

آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن

 

وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي زارن

 

تو قتلگاه آرزو عاشق كشي زرنگيه

 

شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه

 

دلخوشي هاي الكي ، وعده هاي دروغكي

 

عشقاشونم خلاصه شد تو يك نگاه دزدكي

 

آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون مي كنن

 

دل ستاره ي منو ، از زندگي خون مي كنن

 

ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ مي زنن

 

به بخت هر ستاره اي ، آدمكا چنگ مي زنن

 

عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون مي كنن

 

پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون مي كنن !

 

مردم سر تا پا كلك ، رفيق جيب هم مي شن

 

دروغه كه تا آخرش ، همدل و هم قسم مي شن

 

رو دنده  حسادتا زنگي رو مي گذرونن

 

عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن

 

قصه روزگار اينه ، به هيچ كسي وفا نكن

 

روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن ...

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 1:14  توسط احسان  | 

یاد بود

سال  نو مبارک  احسان بی احساس
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 12:19  توسط احسان  | 

عشقولانه

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از
چشمانت
جاريست.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه پنهان کردن
قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده

دردي كه من از تو دارم در دل
دل داند و من دانم و من دانم و دل

شايد كسي را كه با تو خنديده فراموش كني اما كسي را كه با تو اشك ريخته هرگز....

راز عشق در این است که
باور ها آرمان ها و اهدفتان را با یکدیگر در میان بگذارید

اگه به من 60 ثانيه وقت بدي بگي بگو ميگم تو 10 ثانيه اول به يادم باش و50 ثانيه رو ميدم به تو تو برام حرف بزني چون مقدسي

کـــــــاش !!............ کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ... کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم کاش همه را دوست داشتیم ... کاش

از جلوی گل فروشی رد میشدم دیدم قشنگترین گلش نیست , نگران شدم , پس تو کجایی؟

عشق می ورزیم چرا که او نخست به ما عشق ورزید چرا که خدا عشق است

فقط موجهای دریا هستند که عاشقن آره فقط اونا هستن با اینکه میدونن اگر برسن به ساحل میمیرن بازم بیقرار رسیدن

دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش.

آسمون به ماه میگه: عشق یعنی چی؟
ماه میگه: یعنی اومدن دوباره‌ی تو
ماه میگه؟ تو بگو عشق یعنی چی؟
آسمون میگه : انتظار دیدن تو

آن كس را كه دوست داريد آزاد بگذاريد اگر متعلق به تو باشد به پيش تو باز مي گردد و گرنه از اول هم براي تو نبوده است

عشق را به کسانی بدهید که لایق آن هستند نه تشنه آن زیرا تشنه روزی سیراب خواهد شد

زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پرپر شد ن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است...

بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید،تا اینکه او را به خاطر غرورتان از دست بدهید...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 18:42  توسط احسان  | 

خه من دل به تو بستم ، نمی خوام بی تو بمونم

وقتی از غروب خورشید تا سحر بیدار می مونم
برای رسیدن تو ، تو دلم دعا می خونم

از همون روزی که رفتی ، دل شده مست نگاهت
روی خط صاف جاده ، چشم من مونده به راهت

چشم من مونده به راهت...!!

* * * * *
می دونم یه روز میاد که ، دوباره تو رو ببینم
برات از بهار بخونم ، تو چشات عشق رو ببینم

این روزها تموم حرفهام ، رنگ التماس گرفته
بیا تا راز نگاهت ، رو گلهای یاس بیفته

توی این روزهای درگیر ، تویی تنها تک ستاره
راز عشق و موندن و تو ، بیا زنده کن دوباره

تو همونی که وجودت ، گرمیِ نور امیده
ای تموم مهربونی ، تو نذار که عشق بمیره
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 14:53  توسط احسان  | 

تو نمی دونی




تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمی خوام

باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام

یه شوخی بودُ یه قصه تلخ ، وقتی که گفتی تو رو نمی خوام

خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم

چشمهای گریون، دستهای خسته، دوری چشمات منُ شکسته

رنگ اون چشمات ، چشمهای سیاهت ، زنجیردلت دستهامُ بسته

شاید یه حسود چشممون زده ، بگو کی ما رو تنهایی دیده

ولی می دونم تو آسمونها قصه ما رو یکی شنیده

تو باور نکن هر کی بهت گفت پیشت می مونم پیشت می مونم

باور ندارم که دیگه نیستی تا ته دنیا از تو می خونم

چشمهای گریون، دستهای خسته، دوری چشمات منُ شکسته

رنگ اون چشمات ، چشمهای سیاهت ، زنجیردلت دستهامُ بسته




 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 19:38  توسط احسان  | 

وای بر این مردم

این روزها عکس و فیلم سکسی دختر شوکت یا همون خواهر بهروز خیلی توی اینترنت زیاد شده و همه دنبال داونلود فیلم دختر شوکت هسنتن ! واقعا آدم باید متاسف باشه به حال این مردم و اون هنرمند ! نمی دونم چی بایستی بگم ان شاءالله که فیلمش ساختگی باشه چون من فکر می کنم زهرا ابراهیمی هنرمند خوبی هستش و امیدوارم خبرهایی که درموردش هست دروغ باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 14:7  توسط احسان  | 

همیشه با تو این تصویر در ذهن من بود :

بی تو آشفتگی ،

بی تو تیره روزی ،

بی تو غوطه ور شدن در اندوه بی پایان

بی تو زندگی بدون عشق

بی تو ..

و تو رفتی

چه آسان

چه ساده

چه بی اندیشه من

و من در اندیشه آن تصویر

......

تو رفتی

تفکر آغاز شد

چهره بی حجاب تو عیان شد

من اندیشیدم ...

......

با تو آشفتگی

با تو تیره روزی

با تو غوطه ور شدن در اندوه ی پایان

با تو ...

.....

اینک در اندیشه ام

تصویر بعدی چه خواهد بود ؟

.

.

.

می دانم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 12:1  توسط احسان  | 

من دیوونه را باش

تو این زموونه باید خیلی دیوونه باشی که اعتماد کنی به کسی و بخوای عاشقش باشی !

من دیوونه را باش نفهمیدم تو بی رحمی همة مشکلم این بود که حرفهامُ نمی فهمی !

منُ باش نفهمیدم تو بی ذوقی، بی احساسی دروغ اینکه می گفتی تو هم محو گل یاسی !

من دیوونه را باش شکستم با شکست تو تو مردابی افتادم یک عمر با دو دست تو !

من دیوونه را باش برای تو گریه می کردم تو را باش نفهمیدی تو شعرم گم شده دَردم !

من دیوونه را باش به پای چشم تو سوختم ولی با این همه سوختن تو با من بد شدی کم کم !

من دیوونه را باش برای عمرت قسم خوردم باهات موندم، باهات ساختم، برات سوختم، واست مُردم !

من دیوونه را باش به حرفهای تو خندیدم فقط یک گل تو رویام بود اونم آخر برات چیدم !

من دیوونه را باش به خوبیم عادت دارم شکستی قلبمُ اما ندیدم رنگ فریادم !

من دیوونه را باش سوزوندم روزهامُ  خوشی را تو خودم کشتم ، ندیدم رنگ فردا را !

من دیوونه را باش کشیدم ناز چشماتُ خیلی سختِ بودن تو ، خیلی تلخِ برام با تو !

من دیوونه را باش خیال کردم تو مجنونی! آه ! تو حتی اسم مجنونُ نه گفتی و نه می دونی !

من دیوونه را باش قدِ یک دنیا دوست دارم آره دوست داشتم ! ولی حالا از تو بی زارم !

من دیوونه را باش واست خوندم چقدر ساده آخه این احساس عجیبُ خود خدا به من داده !

من دیوونه را باش نشستم منتظر رسوا زدی زیر قول هات و گذاشتی باز منُ تنها !

منُ باش نفهمیدم منُ دیگه نمی خواستی چقدر دیوونه ای راستی ! چقدر دیوونه ام راستی !

منُ باش با این آهنگ می خواستم مهربون تر شم زدی تیرُ توی ذوقم که باز من پشیمون تر شم !

من دیوونه را باش که گفتم پیش تو خوارم یادت رفته به من گفتی که من بی سر و پا و بی کارم !

من دیوونه را باش چقدر غصه، چقدر ناله ، برات گفتم که از رازم که بعدها به من نگی لاله !

من دیوونه را باش تو فکرم نقشه ها داشتم که یک عمر با تو بودن را توی ذهنم می داشتم !

من دیوونه را باش بازم تو را با کسی دیدم به خودم گفتم کی بود باهاش ؟ دلم گفت و فهمیدم!

من دیوونه را باش که بازم دل به تو دادم زدی با تیر توی قلبم سکوت کردی رو فریادم !

من دیوونه را باش که به چی دلم خوشه ؟!  کدوم خوبی را ازت دیدم که بمونم پیشت برای همیشه !

من دیوونه را باش که از جدا شدن ترسیدم چه شب هایی بود که از خدا درباره تو می پرسیدم !

من دیوونه را باش که هر چی گفتی گفتم باشه تو دل کوچیک وصافم  گذاشتم احساس  دورغ تو جا شه !

 من دیوونه را باش گذشتم به سادگی از گذشته ها پشتم را کردم به سمت تو نگاهی کردم به آینده ها !

من دیوونه را باش با دو دست تو به زمین خوردم چقدر بدبخت بودم که تا حالا گولت را خوردم !

منُ باش که با دیدن این همه نیرنگ به سادگی ولت کردم ای آفتاب پرست چند رنگ!

خدا را شکر می گویم از این حکمت که این موجود کثیف رفت و ما بهش می گیم قسمت !

نیتش از عشق تنها خواهش است دوستت دارم دروغی فاحش است !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 15:26  توسط احسان  | 

سوتی یعنی ....

واسه کلاس کذاشتن تو تاکسی الکی گوشی را بگذاری رو گوشت و حرف بزنی که یه دفعه گوشیت زنگ بخوره !


ماهواره بخری روزی 5 ساعت شبکه خبر رو ازش نگاه کنی !


واسه دوستت سیگار می خری که پسر عمو خاله دایی همسایه عمه دختر عموت می بینه و به بابات می گه بچه ات سیگاری شده !


رفیقت می خواد بند کفشش رو ببنده سیگارش رو می ده دست تو همون موقع بابات از کوچه در می آد می گه بندازش زمین  معتاد !


با بچه ها می ری بیرون واسه خنده تقلید صدا می کنی یک دفعه عموت با ماشین از بغلت رد می شه می گه خاک تو سرت دلقک !


تو مهمونی ادعای روشنفکری کنی و از خاتمی بگی بعد متوجه بشی
1 ساله که احمدی نژاد رئیس جمهوره  !


توی اتوبوس تنهایی و و یه دفعه  یاد جک خنده دار دیشب بیفتی و از خنده سرخ بشی !


توی یک میتینگ سیاسی بگی گنجی چرا زندانه !


توی عروسی می آی هلکوپتری بزنی که پاهات می خوره یه دست پیشخدمت ک داره آب می ده به مردم !


با دوست دختر همکلاسی ات می ری کافی شاپ می بینی تو همون کافی شاپ بچه های کلاستون جشن تولد گرفتن !


منشی شرکت بابات زنگ بزنه خونه تون و  تو اون را با دوست دختر قدیمی ات اشتباه بگیری!


شب تو کوچه تنها می ری یکدفعه (گلاب به روت!) می گوزی همون موقع همسایه در را باز می کنه آشغال را می گذاره بیرون !


تو عروسی به زور بلندت می کنن برقصی تا بلند می شی آهنگ تموم می شه می گن بفرمایید شام !


تو تاکسی دوستت با زنش نشسته و چون با هم قهرن حرف نمی زنن وقتی پیاده می شه می گه آقا راننده 2 نفر تو هم بگی شرمنده کردین اجازه می دادین من حساب کنم !


بری کتاب فروشی واسه خنده یه اسم الکی بگی که آقا کتابش را دارین و اون هم بره از تو قفسه بالا برات بیاره !


با دوست دخترت بری کافی شاپ وقتی سفارش می دی بگی یه

فنجون قهوه !


بری توالت عمومی پشت یکی از در ها 1 ساعت وایسی بعد ببینی انباریه !


با دوست دخترت می ری سینما وسط فیلم که می ری چیپس بخری وقتی
بر می گردی 10 دقیقه دنبال جات بگردی !


سر امتحان معارف از روی برگه بغل دستی ات همه تست ها را می زنی
 بعد می فهمی اون امتحات متون اسلامی داشته !


تو کلانتری می ری ضمانت دوستت را بکنی ، بگردن از تو جیبت حشیش پیدا
کنن !


با عجله داری می ری مهمونی که یه دفعه یه دیوونه با تخم مرغ پرت می کنه تو سرت !


تو مهمونی می بینی 3 تا دختر تیکه دارن نگات می کنن و بهت لبخند می زنن و تو تو این فکری که کدوم رو انتخاب کنی رفیقت بهت می گه بدبخت زیپت رو ببند !


بچه ها یه دو هزار تومنی از تو جیبت یواشکی بردارن و بعد برات ساندویچ بخرن و تو هربار می بینیشون ازشون تشکر کنی !

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 21:2  توسط احسان  | 

عشق ممنوع

چقدر سخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي و ازت پرسيدن جرمت چيه؟؟؟
بگي : عشق ...
چقدر سخته وقتي كه كادو تولدت كه هميشه كلي واست عزيزه بي وفايي باشه ...
چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده ...
چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه ...
ولي سخت تر از همه اينه كه تو جاده هاي عاشقي به تابلوي عبور ممنوع بخوري
به همون تابلويي كه هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته ...
عشق ممنوع!!!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 13:7  توسط احسان  | 

عشق،آن عیسای مصلوب است
برصلیب شهوت ننگینمان،درمیخ
خون این عیساست،کالوده زمین داغ بستررا
خون این عیسای بی تاریخ.
کس چه میداند؟
شایدار((لیلی))به ((مجنون))کام دل میداد
عشق اوچون عشق ما،ازیک((ژتون))هم،بی بها تربود
یااگر((شیرین))کنارپیکر((فرهاد))میخوابید
تیشه اش-چون شاخه های خشک – بی بربود
اعترافی سخت ننگین ست
اینکه مااحساس خون را،جای قلب گرم
در((کمرگاه صبور))خویش مییابیم
یابجای آنهمه سجاده های بافته ازصوف
روی این آلوده با خون،بسترصدرنگ میخوابیم.
درکدامین کوه،آن پیغمبر پاکیزه دل،خفته ست
کزخداهرگزبزاریها،نخواهد خواست:
یک شب شیرین،بیاساید،
درپناه خیمه ی کوتاه((پستان بند))معشوقش؟
ماچه بدبختیم
کانهمه شعروسرودآسمانیمان
ورداین هرجائیان نیمه شبهای خیابانهاست.
روحمان،چون((فاضل آب))شهر،گندآلود
حجله ی رؤیایمان،سرشارازرانهاوپستانهاست.
مادخیل آرزوهارا،
برضریح((آلت))بی آبروی خویش میبندیم .
ما میالائیم ومیخندیم.
عشق،آن عیسای مصلوب است
گرمی هربوسه اش،چون میخ
برصلیب شهوت پُرتاب،میدوزد
((حلقه))هم،چون حلقه ی زنجیر
پنجه اش را با طلسم ننگ،میسوزد.
((دوستت دارم))چه نفرین دروغینی ست.
((دوستت دارم ))چه نفرینی ست.
دردما اینست:
- درد این نسل گناه اندیش –
عشق هم درما نمی روید.
ماچوآن درندگان ازهوس سرشار
میدریم ودورمیریزیم.
عشق ما،این جنده بازیهای چرکینست
عشق ما،اینست!
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 13:3  توسط احسان  | 

تو را از یاد خواهم برد سعی خواهم کرد

این هم قصه غمگین آدمها

تویی لیلاتر از مجنون و من مجنونتر از لیلا

تمام رسمها اکنون شده وارون

کنون لیلا تویی و این منم مجنون

و بعد از این همه دلدادگی با تو

نمی دانم کدامینم... که من مجنون امروزم و یا لیلای دیرینم

کجا عاشق به معشوقش حدیث عشق کم میکرد؟!

کجا مجنون به لیلایش ستم میکرد؟!

اگر از عشق تو من را رهایی بود

ویادرخانه قلبت برایم گوشه جایی بود

کنارت تا ابدبیتوته میکردم

وبعدازاین همه دلدادگی باتو,نه لیلایم,نه مجنونم

که من هیچم که من پوچم

و اما با غمی سنگین, ز شهر عشق در کوچم

تو راهرگز نمی بخشم,که تو تلخی, که تو سنگی

که تو با حرمت احساس من پیوسته در جنگی

اگر گویی :چقدر این شعر من تلخ است

و یا این دختر تنهاچه بی رحمانه بی رحم است

تو را حقی نخواهم داد, مگر آزردگیهای همه روزم

تو را دیگر بهایی بود!!!

ویا با آن جفای تلخ تو , با من وفایی بود!

ومن درخاطرات خودتوراصدهزاران باربوسیدم

خداحافظ, خداحافظ, که گر عقلی به جا باشد

اگر دستی دهد یاری

اگر من را به حال خویش بگذاری

اگر چه بی وجودت سخت خواهم مرد

ولی با خاطری غمگین تورا از یاد خواهم برد

سعی خواهم کرد......

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 0:28  توسط احسان  | 

آمدم که بمانم

آمدم که بمانم ٬ شايد تو هم بماني ٬ شايد بخواهي که بماني ٬ بماني براي دست هايم ٬ بمانم براي

دست هايت . فرياد دلم را از سکوتم بشنوي . فرياد دلت را از نگاهت بخوانم . نگاهم را باور کني ٬ دلم را

باور کني ٬ سکوتم را بشنوي .

کاش فاصله يک رويا بود . کاش باور مي کردي دور از نگاهت ٬ دور از گرمي دستت به صداي دستت دل

سپرده ام . دلت را باور کرده ام ٬ به دلت دل سپرده ام .

نمي خواهم زنجيري باشم براي بال پروازت ٬ براي اوج گرفتنت ٬ براي مهر ورزيدنت ٬ براي مهر ديدنت .

مي خواهم يکي شدن را تجربه کنم در سايه ي نگاهت ٬ در گرمي دستانت ٬ در استواري شانه هايت .

بي تو بودن را مي ترسم بي آن که با تو بودن را تجربه کرده باشم .

آمدم که بهار باشم برايت ٬ حتّي اگر پاييز باشي ٬ حتّي اگر زمستان باشي . زمستان را دوست دارم ٬

پاييــز را دوست تر . مي خواستم بهــارت باشم ٬ مي خواهم که بهــارت باشم ٬ کاش مي شد که

بهــارت باشم . بهـارت باشم تا بخندي ٬ تا شکوفه کني ٬ تا گل دهي ٬ تا غم چشمانت آب شود ٬ تا

دلت آرام شود .

مي خواستم که تابستانت شوم ٬ مي خواهم که تابستانت شوم ٬ کاش مي شد که تابستانت شوم .

تابستانت شوم تا سبز شوي ٬ دلت ميوه دهد ٬ رود چشمانت بخشکد ٬ درياي مهرباني ات جاري شود .

کاش مي شد تکيه کنم بر شانه هايت ٬ بر دلت ٬ بر دستت . کاش مي شد بماني برايم ٬ براي دلم ٬

براي دستم . اگر اين گونه مي شد ٬ دلت بود و دلم ٬ دستت بود و دستم ٬ شانه ات بود و سرم ٬ نگاهت

بود و نگاهم ٬ تو بودي و من ٬ بي هيچ سخني ٬ بي هيچ گلايه اي .

کاش مي شد که اين گونه باشد . اگر اين گونه نباشد ٬ تو مي روي تا بماني با دلي ديگر ٬ دستي ديگر ٬

نگاهي ديگر . اگر اين گونه نباشد ٬ من مي مانم و من ٬ من مي مانم و يادت ٬ نگاهم مي ماند و انتظار

بودنت ٬ بي آن که نگاهت را ديده باشد . دستم مي ماند و سرما بي آن که گرماي دستت را حس کرده

باشد . سرم مي ماند و بي ساماني ٬ بي آن که تکيه بر شانه ات داده باشد . دلم مي ماند و سرگرداني

٬ بي آن که راهي در دلت گشوده باشد . من مي مانم و من ٬ من مي مانم و يادت . من مي مانم و ياد

روزهايي که بي هم بوديم و با هم . گرچه اکنون هم من هستم و روزهاي سخت بي هم و با هم بودن .

من هستم و من ٬ من هستم و يادت ٬ من هستم و انتظار ديدنت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 0:23  توسط احسان  | 

چند جمله متفاوت

سازنده ترين کلمه" گذشت" آست... آن را تمرين کن
پر معني ترين کلمه "ما" آست...آن رآ بکار ببند.
عميق ترين کلمه "عشق" آست... به آن ارج بنه.
بي رحم ترين کلمه" تنفر" آست...از بين ببرش.
سرکش ترين کلمه" هوس" است...با آن بازي نکن.
خود خواهانه ترين کلمه" من" است...از آن حذر کن.
ناپايدارترين کلمه "خشم" است...آن را فرو ببر.
بازدارترين کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترين کلمه "کار"است... به آن بپرداز.
پوچ ترين کلمه "طمع"است... آن را بکش.
سازنده ترين کلمه "صبر"است... براي داشتنش دعا کن.
روشن ترين کلمه "اميد" است... به آن اميدوار باش.
ضعيف ترين کلمه "حسرت"است... آن را نخور.
تواناترين کلمه "دانش"است... آن را فراگير.
محکم ترين کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.
سمي ترين کلمه "غرور"است... بشکنش.
سست ترين کلمه "شانس"است... به اميد آن نباش.
شايع ترين کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.
لطيف ترين کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.
حسرت انگيز ترين کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگير.
ضروري ترين کلمه "تفاهم"است... آن را ايجاد کن.
سالم ترين کلمه "سلامتي"است... به آن اهميت بده.
اصلي ترين کلمه "اطمينان"است... به آن اعتماد کن.
بي احساس ترين کلمه "بي تفاوتي"است... مراقب آن باش.
دوستانه ترين کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.
زيباترين کلمه "راستي"است... با آن روراست باش.
زشت ترين کلمه "دورويي"است... يک رنگ باش.
ويرانگرترين کلمه "تمسخر"است... دوست داري با تو چنين کنند؟
موقرترين کلمه "احترام"است... برايش ارزش قايل شو.
آرام ترين کلمه "آرامش"است... به آن برس.
عاقلانه ترين کلمه "احتياط"است... حواست را جمع کن.
دست و پاگيرترين کلمه "محدوديت"است... اجازه نده مانع پيشرفتت بشود.
سخت ترين کلمه "غيرممکن"است... وجود ندارد.
مخرب ترين کلمه "شتابزدگي"است...مواظب پلهاي پشت سرت باش.
تاريک ترين کلمه "ناداني"آست...ان را با نور علم روشن کن.
کشنده ترين کلمه "اضطراب"است...آن را ناديده بگير.
صبورترين کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.
بي ارزش ترين کلمه "انتقام"است... بگذاروبگذر.
ارزشمندترين کلمه "بخشش"است... سعي خود را بکن.
قشنگ ترين کلمه "خوشروئي"است... راز زيبائي در آن نهفته است.
تميزترين کلمه "پاکيزگي"است... اصلا سخت نيست.
رساترين کلمه "وفاداري"است... سر عهدت بمان.
تنهاترين کلمه "گوشه گيري"است...بدان که هميشه جمع بهتر از فرد بوده.
محرک ترين کلمه "هدفمندي"است... زندگي بدون هدف روي آب است.
....
و وهدفمندترين کلمه "موفقيت"است... پس پيش به سوي آن

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 13:4  توسط احسان  | 

سرکاری

امروز صبح كه خدا پنجره ي بهشتو باز كرد منو ديد ازم پرسيد امروز چه آرزويي داري؟؟ گفتم خدايا هميشه مواظب اوني كه الان داره اين نوشته رو ميخونه باش چون برام خيلي عزيزه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 16:53  توسط احسان  |